|

کاش می فهمیدی که دلم باز برایت تنگ است
که سکوت غم تنهایی من ساده و بی رنگ است
کاش می گفتی باز گل من ! اشک نریز
خسته و درد آلود ز غم من مگریز
کاش می دیدم باز که تو از کوچه ی دل می گذری
و در این تیره شب ِ بی مهتاب ، به کلون ِ دل من می نگری
دل من تنها نیست ، رنج بی عشقی تو در راه است
لحظه ها می گذرند وای به من ، فرصت خنده ی من کوتاه است
ز تو بگذشتم که تو را دریابم ، تو گذشتی ز من و رنجیدی
من فرو ریختم از رفتن تو ، تو چه بی رحم به من خندیدی
عاقبت با ظلمت یک قلب سرد ، آسمان من ! تو تنها می شوی
در سکوت سهم صحرای زمان ، با دلی بشکسته رسوا می شوی

اي کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند ...
اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم ...
تا بگويم که :
من ديگر خسته تر از آنم که زندگي کنم تا بداند غم شبها يم را ...
تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را ...
قانون دنيا تنهايي من است ...
و تنهايي من قانون عشق است ...
و عشق ارمغان دلدادگيست ...
و اين سرنوشت سادگيست ...

|